حقیقت مینا
کنعان را بیاد دارید ؟
کنعان یک شاهکار یا معجزه سینمایی نبود اما هنوز هم فیلم موقر و آبرومندی ست در سینمای ایران .
آخرین ساخته مانی حقیقی که توانست روی پرده سینما برود و دنیای او را نشانمان بدهد . شاید اگر او پسر لیلی گلستان نبود و فلسفه هم نخوانده بود باور نمی کردیم که شخصیت مینا را این قدر حقیقی و بی نقص خلق کرده باشد.
مینای آن فیلم زنی جاه طلب بود ؟ خیالاتی و دمدمی مزاج بود؟ عشقش تمام شده بود ؟ خسته بود ؟ مینا چه مرگش بود ؟
شور و اشتیاق را فقط جایی از فیلم در چشمانش می شد دید . آنجا که با ذوق از گرفتن پذیرش و رفتنش برای دوستش حرف می زد بقیه هرچه بود خستگی و استیصال و حتی نفرت بود در چشمانش . اما رفتنش فقط برای نماندن بود. برای زیستن در تجربه ای جدید و کشف نشده بود .
اما با آن همه به در و دیوار زدنش در پایان فیلم خسته و تنها بود. حتی مجبور شد در مقابل روز مرگی حریصانه زندگی اش زانو یزند . کارگردان فیلم را خیلی بد تمام کرد خیلی تلخ . اما این تلخی در واقعیت زندگی مینا ها جریان دارد و تمامی هم ندارد.
تمام ترسش انگار در این جمله اش به شوهرش بود: بذار برم مرتضی ! دو روز دیگه پیر می شوم می بینم دستام خالیه … هیچی ندارم از خودم .
مینا، میناست نه می تواند آن شکل زنانگی آذر را تجربه کند ، نه می تواند بی تفاوت باشد و نه می تواند برای همیشه تسلیم شود ؟ چه کسی می داند پایان کارش چیست ؟
دنبال چه می گردید؟
این مطلب را در حاشیه ی گفتگویی دوستانه در اتاق گفت و گوی آنلاین سایت نیلوفر نوشته ام . موضوع آن بحث درباره نیهیلیسم بود و غالب دوستان نیهیلیسم را هیولای اضطراب و سردرگمی که بر جان انسان مدرن افتاده قلمداد می کردند اما نظر من کمی متفاوت است.
دقت کرده اید که تا کنون چقدر دنبال پاسخی برای از کجا آمده ام و آمدنم بهر چه بود … بوده ایم ؟
بی آنکه بدانیم ، تصویر انسانی که در جست و جوی معناست تبدیل به بدیهی ترین تصویر ذهنی ما از خودمان شده است اما حتی نمی دانیم این تصویر از کجا آمده است و اصلاً اگر نباشد بهتر نیست ؟
همین حالا به خاطراتی از کودکی و نوجوانی مان فکر می کنم که پدر و مادر ها و معلم هایمان با تلاشی مصرانه ، گویی که وظیفه آنهاست می خواستند جوابهای آماده و بی خطر و حتی احمقانه ای به این سوال ها بدهند .
برای رسیدن به کمال را یادتان هست ؟ رسیدن به خدا ، جلب رضایت خدا ، تعالی و ابر انسان شدن و ظهور صفات برتر را چه ؟
همه شان با ولع و اشتیاق و البته دو رویی از قله ای تعریف می کردند از رنگ و بوی دنیایی که در پس این قله است و کلی معنا دارد و پوچ نیست . پرسش من این است که چرا هنوز هم این سوال وجود دارد ؟ آیا این پاسخ ها کافی نبوده ؟ آیا ما این ها را نفهمیده ایم ؟
چرا پاسخهایی که دین می دهد به نزاعها پایان نداده است و حتی آنها را بیشتر کرده است چون فاصله انسان را با آرمانی که باید باشد بیشتر کرده است و در عوض وعده داده که روزی نزاعها پایان خواهد یافت .
عقل انسان می گوید که این پاسخها تناقض ها و کاستی هایی دارند و اصلاً پاسخ نیستند چون به سؤال غلطی جواب می دهند و از همین رو نتوانسته اند کشمکش های درون انسان را از بین ببرند.
زندگی هنوز هم سراسر تقلا و کشمکش انسان با دیگران و با خود است و چه لزومی دارد که انسان خود را با رازها و افسانه ها سرگرم کند ؟ و آنچه را نمی داند رازی ماورایی و آسمانی تلقی کند و به فریب خود بپردازد ؟
این آرامش و خفتگی در مرداب ناشی از فریب عقل ، غیر از آنکه مسئولیت را از او خواهد گرفت چه فایده ای داشته و دارد ؟
بهتر نیست با کنار گذاشتن آرمان و معنا همین حالا به نزاع ها پایان دهیم ؟
اگر انسان این سؤال نادرست را کنار بگذارد و بی واسطه با زندگی درگیر شود و خود را همان گونه که هست بپذیرد لذت و معنای زندگی را در خواهد یافت و نزاع پایان خواهد یافت . چون یک طرف نزاع دیگر وجود ندارد. می توان گفت زندگی خود معنا و محصول خود است . اگر زندگی و کار خود معنای خود باشند کسی دنبال جزا و پاداش هم نخواهد گشت .
این بهیچ وجه بیهودگی نیست . ارزش غایی درون همان عمل است نه نتیجه و معنا و هدف و آرمان . درست است که هر عملی نتیجه ای در پی دارد اما موفقیت در آن لزوماً متعلق به کسی نیست که عاشق نتیجه آن است . بلکه موفقیت از آن کسی است که دل بسته و عاشق خود عمل است حتی اگر هدفی نباشد .
کودکی که با ماسه کنار ساحل قلعه و برج می سازد نگران ریختن آن نیست . حتی شاید بعد از ساختنش خودش خرابش کند شادی و لذت آن کودک برای خود بازی است اگر چه محصول بازیش را هم کمی دوست دارد اما او بازی می کند که بازی کرده باشد. همین .
هر قدر بی واسطه و معنا تراشیدن درگیر زندگی شویم بیشتر لذت زندگی را خواهم فهمید و دنبال معنا نخواهیم بود شاید دنبال رضایت و آرامشی باشیم که آن هم در گرو رضایت و آرامش دیگران است .
پربار ترین و با معنا ترین زندگی ها از آن دانشمندان و هنرمندان و انسانهایی است که بی تکلف و حتی بی آرمان قابلیت و پشتکار درگیر شدن بی واسطه با کار ، هنر و زندگیشان را داشته اند . بی شک اولین محصول طبیعی این فرایند ، جلب تأیید و رضایت دیگران وکاستن از رنج های آنان و به دنبال آن رضایت از خویش هم هست .
خشمت را از من بگیر…
خشونت طیف وسیعی از آزارهای جسمی تا آسیب های روحی و روانی و اجتماعی را در بر می گیرد .
چه خوشمان بیاید و چه نه ، هنوز هم در صد بزرگی از خشونت ها بر علیه زنان اعمال می شود و زنان هنوز هم قربانی انواع خشونت ها هستند . این به معنی انکار و ندیده گرفتن خشونت بر علیه مردان نیست اما بهر دلیلی زبان آمار می گوید که تعداد زنان قربانی بیشتر است . چنانچه بیش از یک دهه است که 25 نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان نامیده شده است .
ن چه تحقیقات نیم بند داخل کشورمان نشان می دهد آزار و خشونت جسمی در سطوح متوسط شهری و دارای تحصیلات به مراتب کمتر از لایه های کم سواد و سنتی تر است . اما در مورد خشونت کلامی و رفتاری و خصوصاً جنسی چنین نتیجه ای بوضوح بدست نمی آید.
زنان شهری و باسواد کمتر کتک می خورند اما از آن سو بیش تر در معرض متلک و سخنان تحقیر آمیز یعنی خشونت کلامی اند ،که چه بسا آسیب و عارضه عمیق تر و طولانی تری دارد و مهم تر است از آن رو که براحتی در محک قانون و مجازات جای نمی گیرد و به نوعی پنهانند و شاید در حیطه خود سانسوری زنان هم قرار بگیرند.
زنان در خانه ، خیابان ، محل کار و … شنونده توهین ها ، ناسزاها و تحقیر ها هستند که گاهی حتی در بسته بندی شیک ترین کلمات و در نزاعهای بین مردان هم نثارشان می شود. در درجه اول اعتماد بنفس آنها را هدف قرار می دهد و در نهایت آن ها را به فرسودگی و افسردگی و بی انگیزگی و یا پرخاشگری .. می رساند . عجیب این است که علاوه بر هزاران خلا و محدودیت قانونی ما زنان بی جهت حد اقل بخشی از این خشونت ها را در قالب عرف و سنت پذیرفته ایم و آن را از سوی مردان طبیعی می دانیم .
همان طور که گفته شد گاهی این سوء رفتار ها اتفاقاً ظاهر شیک و امروزی هم دارند .
هر روز غرولند مردانی را می شنوم که با صراحت می گویند از حضور خانم ها در جلسه معذبند و نمی توانند راحت حرف بزنند: اگر خانم نبود می گفتم که … مردانی که در را برای خانم باز می کنند اما با متلکی زیر زبان و نگاهی … مردانی که زنی را بعنوان رییس خود می پذیرند اما با ساختن داستانهایی درباره زندگی شخصی او … مردانی که هنگام حرف زدن درباره همسرشان اصرار دارند تمسخر و تحقیر حتماً در کلامشان باشد که چیزی از مردانگی کم نیاورند و….
ریشه این خشونت ها ی کلامی و رفتاری در مرز ناتوانی انسانهاست از نظر من هر جا که کم می آوریم بی واسطه دست به خشونت می زنیم . رفتار و کلام خشم آلود گاهی عقبه ناگزیر فشارهایی است که در زندگی متحمل می شویم تا اینجا مشکلی نیست .
مشکل آنجاست که یکی را بواسطه جنسیتش مستحق خشونت بیش تری می پنداریم .
سياست خرد سوزي
روی شیشه اتوبوسهای شهری پوسترهایی چسبانده اند یک طرف آن نوشته جانم فدای قرآن و طرف دیگر جانم فدای رهبر . پرس تی وی هم شبانه روز پیامدهای قرآن سوزی در آمریکا را رصد کرده و مخابره می کند و هیزم آتش را فراهم می کند .
هیچ معلوم نیست این جان برکفان که معمولاً هم یک جان بیشتر ندارند ، آن را فدای کدام یک خواهند کرد ؟ آیا جان اینها کافی است ؟
و آیا لحظه ای به این که قرار دادن این دو در یک ردیف به چه معنایی است می اندیشند؟
و اصلاً چرا در صحنه نمایش مضحک شخص کم خردی ، در سوزاندن یک کتاب لازم است جانی فدا شود ؟
تا همین حالا هم چندین نفر در تظاهرات کشمیر و افغانستان کشته شده اند .
این شیفتگی های بی حد اولین محصول جزم اندیشی است . داشتن باورهایی ثابت نشده اما پذیرفته شده که آفت عقل و اندیشه اند.
کانت حق داشت اگر بزرگترین محدود کننده خیر بشری را همین جزم اندیشی می دانست و جزم اندیشان را دشمنان قطعی خردورزان.
پ . ن : انسان های معمولاً گله مند در تنها موردی که از خالق خود شکوه ای ندارند ٬ همانا تقسیم عقل است و سهم آنان از این تقسیم !
برنارد شاو
ورق پاره هايي از جنس شك
گاهی کتاب های کوچک و گمنام حرفهای بسیار برای گفتن دارند و گاهی هم برعکس …
یکی از آنها را تازه خوانده ام کتاب «در غیاب خداوند » به تبار شناسی اندیشه های الحادی در فلسفه غرب می پردازد. مولف کتاب دکتر سید عبدالحمید ضیایی است و نشر آویژه در سال 84 منتشرش کرده است .
حالا تبار شناسی چرا فقط در فلسفه غرب ؟؟
به گفته مقدمه کتاب ، اظهار کردن شک و الحاد در تاریخ و فرهنگ ما بسیار خطرناک بوده و عواقب سوء خطیری برای فرد متهم به آن در پی داشته است . در مقدمه سیاست نامه خواجه نظام الملک آمده است که استنساخ کنندگان نسخه ها ملزم بوده اند که نصوص یا قطعاتی را که رنگ و بویی از تشکیک یا تردید نسبت به دین داشتند حذف کرده یا تغییر دهند.با ملاحظه این احوال دسترسی کامل به متون مخالف دین خیالی نزدیک به محال است . اما برای مثال کافیست فریادی خون آلود از ابوالعلاء معری به گوشمان برسد و درنگی کنیم :
اثنان اهل الارض ذوعقل بلا دین و اخر دین لا عقل له
به همین جهت تبیین و توصیف منصفانه آرای خداناگرایان یا امری مغفول و متروک بوده یا پشت نقاب های ایدئولوژیک و دفاع از دین ورزی تفسیری مخدوش وچهره ای ناکامل از این آرا ارائه شده است.
با ورود دین به دستگاه قدرت ، سنت آخرت گرایانه دین در تماس با کیمیای قدرت با سرعتی خارق العاده از یک ایمان فردی به مسلکی متعصب و دنیوی تغییر ماهیت داد.
بدیهی است که چنین ایمان اجتماعی شده بی مبنایی اذهان جامد و رام را بیشتر حرمت می نهاد تا عقل های تابناک سرکش را.
در حالی که نقد دین انسان را از توهم در می آورد و وادارش می سازد که سر عقل آمده بیاندیشد و عمل کند و واقعیت زندگیش را شکل ببخشد.
در عجبم…
اگر استیون هاوکینگ Stephen William Hawking در یکی از دانشگاههای اینجا بود با او چه می کردند؟
تصور کنید در یکی از کرسی های آزاد اندیشی دانشگاههای ما نظریه جدیدش را که مبنی بر خالق نداشتن جهان و بوجود آمدن خود بخودی کیهان در نتیجه قوانین فیزیک است را معرفی می کرد…
فکر کنید !
در دانشگاههایی که وزیر علومش در تریبون رسمی خبر از با خاک یکسان کردن دانشگاههایی که فرهنگ بسیجی ندارند می دهد.
در وزارت علومی که وزیر در کمتر از سه ماه بالغ بر 20 رییس دانشگاه و پژوهشگاه را عزل می کند و عصبانی از هر نقدی ، مدعی است این کار با هزاران ساعت ، کار کارشناسی صورت گرفته و هیچ کس از دانشگاهی و مجلسی و … نمی پرسد کدام کار کارشناسی ؟
در سرزمین دینداری که ما هستیم با آن فیزیکدان و کسانی که می خواستند بدانند چه می گوید چه می کردند ؟
دل تنگی برای عصیان
گاهی خواندن یک کتاب تکان دهنده است . حتی چند سال بعد هم که یادش می افتی لرزه ها را احساس می کنی … دلم برای خواندن خداحافظ گاری کوپر تنگ شده بود انگار کمی عصیان و جسارت لازم داشتم .
این بود که دوباره خواندمش. باز هم با لنی تو برفهای سفید اسکی کردم . وقتی کتاب دستم بود از این ماداگاسکار گندیده و کثیف فاصله گرفتم و رفتم بالا جایی که آزادی بدون تعلق هست . انصافاً لنی عصیان را خیلی خوب بلد است اولش به نظر می آید یک آنارشیست درجه یک و بی نظیر است اما او فقط مراقب است پایش در لجن فرو نرود همین .
همه چیز دنیا را بی رحمانه به باد انتقاد می گیرد و از آنها می گریزد جنگ ٬ سیاست ٬ روابطی که فقط اصطکاک بین آدمهاست ٬ مذهب ٬ قدرت ٬ پول و حتی عشق … می خواهد خودش باشد فقط لنی .
با خواندن جمله های قصار رومن گاری که در دهان او و رفیقش باگ مورن گذاشته کیف می کنم . اوج می گیرم اما همه اینها نصفه های کتاب تمام می شود. حیف که شاهکار گاری همین جا تمام می شود شاید برای همین است که اسم کتاب خداحافظی با گاری کوپر است .
لابد مجبور بوده برای حفظ جان خواننده هایش یا خودش فتیله را پایین بکشد ، لنی را مثلاْ عاشق کند و آرام سرجایش بنشاند. یک جایی میان همین ماداگاسکار شلوغ بی برف .
اما لنی دوباره برای اوج گرفتن دل تنگ نخواهد شد ؟ او با دل تنگیش چه خواهد کرد آقای گاری ؟
پ.ن : خداحافظ گاری کوپر نوشته رومن گاری ترجمه سروش حبیبی انتشارات نیلوفر
به همین سادگی
در آستانه 5 شهریور دارد اتفاق می افتد … باز گشت به قوانین حد اقل هفتاد سال قبل به همین سادگی در حال روی دادن است .
لایحه حمایت از خانواده که از سال هشتاد و شش بین دولت و مجلس در حال دست به دست شدن است در کمیسیون قضایی مجلس تصویب شد . حتی پیش بینی می شود در ارجاع قانون به شورای نگهبان شروط ده گانه ای که برای ازدواج مجدد مرد وضع شده مغایر با شرع شناخته شده و حذف گردند.
هم اکنون مجلس 8 نماینده زن دارد که تا کنون هیچ یک از آنها مخالفت آشکاری با این لایحه و مواد 23 و 25 که آشکارا حقوق انسانی زنان را زیر سوال می برند نکرده اند حتی هر جا که توانسته اند به گروه های مدافع حقوق زنان و فعالان اجتماعی و کسانی که انتقادات اساسی به این لایحه داشته اند تاخته اند و اعتراض آنها را سیاه نمایی و جنجال رسانه ای قلمداد کرده اند و از نظر آنها این اعتراض ها مانع دیده شدن مزایای این لایحه شده اند و منشا غربی دارند .
معلوم نیست این نسوان مجلسی اگر به هر دلیلی که حتی می تواند یک بیماری یا برگشت خوردن یک چک باشد چگونه با سوگلی های جدید شرعی و قانونی همسرانشان روبرو خواهند شد؟ شاید هم ازدواج موقت و صیغه در قاموس آنها نام آشنایی است و …
گفته می شود حدود 50 نماینده مجلس خود دارای دو همسر هستند !
اقلیت عقلای مجلس هم فعلاً به کام سکوتی عمیق فرو رفته اند و اصلاً وجود خارجی ندارند.
ظاهراً همین ها کافیست که بدانیم چه آبی از این مجلس برای مردم گرم خواهد شد!
صرف نظر از محتوای غیر انسانی بند 23 لایحه که به محض بروز مشکلی در خانواده که در قالب شروط ده گانه آمده است مانند نازایی زن ، زندانی شدن یا بیماری صعب العلاج که اتفاقاً زمانی است که زن بیشتر از گذشته به حمایت و همدلی همسرش نیاز دارد به مرد اجازه ازدواج دوم و سوم و … می دهد ، برای مردانی که از همین شرایط هم عدول کنند کوچکترین مجازاتی در نظر گرفته نشده است .
آیا انسانی نیست اگر بناست چنین قانونی برای مردان باشد ، زنان هم لااقل در موارد مشابه حق گرفتن طلاق یا حضانت فرزندان خود را داشته باشند ؟
پ . ن : به همین سادگی اسم فیلمی از رضا میر کریمی هم هست و از قضا انفعال ناخواسته طاهره در آن فیلم تداعی کننده طاهره های بیشماری است که این قوانین مرتجعانه برایمان خواهد ساخت.
این اولین بار نبود…
این بار سعی کردیم آرام و بدون حاشیه شروع کنیم . جلسات را نوبتی در خانه ها ی خودمان و فقط با حضور خانمها برگزار می کنیم . پذیرایی با ساده ترین شکل فقط یک فنجان چای یا قهوه و محور بحث ها از قبل تعیین شده جلو می رویم . منظم تشکیلش می دهیم و می رویم جلو… اوایل همه چیز عالی پیش می رفت . هر بار مهمان های جدیدی داشتیم هر جلسه کتابی معرفی می شد و در هفته های بعد به نقد و بحث می کشیدیمش . تکلیف خواندنی و جمع کردنی و پرسیدنی تعیین می شد برای جلسه بعد و با اشتیاق می رفتیم تا دو هفته بعد.
جلساتی که با یکی دو دوست نزدیک شروع شده بود و از گپ های دوستانه به جلسات منظمی تبدیل شده بود که دوبار در ماه برگزار می کردیم . برای جلسه ها موضوع بحث تعیین می کردیم . کتابخوانی و شعر خوانی داشتیم . گاهی یکی سازی می زد . آن دو ساعت شیرین و دوست داشتنی بود چون به فکر هایمان مجال جولان می دادیم . احساس نشاط بسراغمان می آمد و داشتیم نفس کشیدن و رشد کردن را تمرین می کردیم.
تقریباً یکسال اوضاع خوب بود اما نمی دانم دقیقاً یادم نیست ویروس تجمل و تنبلی و بی تفاوتی و ترس و … از کی وارد جمع مان شد ؟ اما چیز های کوچکی یادم می آید:
یک بار میزبان برایمان کیک هویج پخته بود و خوشمزگی آن باعث شد بقیه لازم بدانند که دستور پختش را بگیرند .
یک بار دیگر میزبان چای را در فنجان هایی سرو کرد که رویشان هنرمندانه نقاشی شده بود اون هم توسط خودش . این بار همه مشتاق شدند طرز تهیه رنگ و لوازم را یاد بگیرند و بروند تو خانه های خودشان بلکه کاسه و لیوانی رنگ کنند و از قافله هنر عقب نمانند .
یک بار دیر آمدن یکی داستان و ماجرای عجیبی داشت که مشتاق بود حتماً به سمع بقیه برساندش.
یک بار دیگر هم یکی حوصله اش سر رفت و گفت چرا نرویم تو فضای آزاد بنشینیم حرف بزنیم اما کدام فضای آزادی اون هم در شهر ما بود که این خانمهای شر و شور را بدون درد سر دو ساعت در خودش جا بدهد ؟ البته فضا را که یافتیم اما فضا تحمل ما را نداشت !
چند باری هم بهر دلیلی چند نفر کتاب تعیین شده را نخوانده بودند و حرفی برای زدن و البته حوصله ای برای شنیدن هم نداشتند .
چند نفری گفتند اگر حرف و بحث سیاست باشه ما نیستیم اما از پارسال مگر حرفی بود که رنگ سیاسی نگرفته باشد ؟
کم کم سر و صدای بقیه هم در آمد مثل این ها :
- مامانم می گه این حرفها برای تو شوهر نمی شه جای این کارا زودتر یکی رو پیدا کن و خیال من رو راحت کن !
- شوهرم می گه این جلسه ها به چه دردی می خورند ؟ غذای من و بچه چی می شه ؟
- پدرم می گه حق نداری بری ! ممکنه حرف سیاسی بزنین من حوصله درد سر ندارم !
- برادرم می گه این لوس بازیها چیه ؟ فایده ای هم داره؟
حالا همان دو سه نفر اولی مانده ایم که چه کنیم ؟ کجا اشتباه شد و چرا این جلسات هم عاقبت به خیر نشدند؟
نجواها و فریادها
پیشنهاد می کنم کتاب جدید محمد قائد را اگر تا حالا نخوانده اید ، از دست ندهید .
منظورم » ظلم ، جهل و برزخیان زمین » است . مؤلف در توضیح عنوان کتابش گفته نجواها و فریاد ها در برخورد فرهنگها و با خواندن این کتابش دیگر شکی ندارم که قائد مقاله نویسی قهار و یک روشنگر واقعی است .
با زیر عنوان کتابش بیشتر موافقم و آن را می پسندم . چون در این مقالات دقیقاً به بررسی همین ها پرداخته ، نجواها و فریادها یی که تاکنون نشنیده ایم یا کمتر شنیده ایم نجواهایی که از بس نجوا بوده اند در میان فریاد های قدرتمندان گم شده اند . حقایقی از تاریخ این سرزمین که بد نیست بدانیم و فریاد هایی که آنقدر شنیده ایم که همه از حفظیم اما خالی از معنای همیشگی شان هستند.
انتخاب گزیده ای از کتاب آسان نبود …اینها را ببینید :
- گفتگوی فرهنگ ها چنان عادی است که اغلب به نجوا می ماند. فقط وقتی یک یا چند فرهنگ به دلیلی در پهنه گیتی نعره می کشند، مردمان دیگر حدس می زنند که احتمالاً کار به جاهای باریک کشیده است .
- به بیان دیگر کافی نیست که تمدنها و فرهنگها بیاموزند گفتگو کنند چون این کار را به اندازه کافی بلدند بلکه باید بیاموزند که از بلند کردن صدایشان خودداری ورزند این توصیه به گفتن آسانتر می نماید تا به عمل . زیرا همواره ملت ها و فرهنگهایی مدعی اند که مظلوم واقع شده اند و حق دارند صدای خود را به گوش جهانیان برسانند و همواره تمدنهایی وجود دارند که نعره می کشند و بعد ها روشن می شود آن سر و صدا ها در واقع آخرین تلاششان برای زنده ماندن و در حکم غزل خداحافظی بوده است . همه مردگان جهان را با سکوت و نزاکت ترک نکرده اند .
- نبرد های میان ملت ها و درون ملت ها نه بر سر هنجار و عادت و فرهنگ که بر سر داشتن و نداشتن و مالکیت بوده است . هیچ قومی برای نجات قومی دیگر از عادات ضاله ، زحمت لشگر کشی به خود نمی دهد اما زمانی که بدانند مجسمه عظیم خرسی از طلای ناب می پرستند که بهای آن از هزینه اجیر کردن جنگجو بیشتر است هدایت گمراهان را بر خود فرض می داند و دلایلی که برای یورش خویش می تراشد بعد ها با مفاهیم ماوراء الطبیعه مخلوط می شود و برای مورخان و فیلسوفان مشغله فراهم می کند.